تبلیغات
پاییز بود...
سلام، سلام و سلام به تو بهترین عشق روی زمین...

دوستم داشته باش ، هـمانـگونه که من دوستـت دارم
بگذار فاصله من و تو کمتر از آنی باشد :
که می خواهـیـم و نمی توانـیـم
که می توانـیــم و نمی گـذارنــد !
بگذار میان من و تو فاصله ای نـمـانــد
نه به خاطر خودت ،
و نه به خاطر من !
که به خاطر این عـشـق دوسـتـم داشـتـه باش
بـیـش از آنی که من دوسـتـت دارم
...............



تاریخ : جمعه 16 اردیبهشت 1390 | 07:40 بعد از ظهر | نویسنده : بهار | نظرات

به هرچه خوب تر اندر جهان نظر کردم

که گویمش به تو ماند...

تو خوب تر ز آنی....


حضرت سعدی


پ.ن: شش ماه از ازدواجم گذشت... و من به خاطر بودن در کنار مردی که عاشقش هستم از خدا سپاسگزارم... زندگیمون معمولیه... شاید خیلی چیزا که بقیه بعد از ازدواج و یا حتی توی دوران عقدشون دارن رو نداشته باشم (البته فعلا) ولی همه ی اینها فدای یک لبخند همسرم... دوستت دارم مرد همیشه مهربونِ من... 



تاریخ : چهارشنبه 15 مهر 1394 | 04:23 بعد از ظهر | نویسنده : بهار | نظرات

میخواستم آهنگ وبلاگم رو عوض کنم ولی دلم نیومد... این آهنگ رو تقدیم میکنم به خدای خودم...

تو دریایی و من همش فکر آب

همه چی به جز تو سرابه سراب...



تاریخ : سه شنبه 5 اسفند 1393 | 05:26 بعد از ظهر | نویسنده : بهار | نظرات

این روزها سرشار از حس خدایی هستم که احساس میکنم هر لحظه داره بهم لبخند میزنه...  خدایی که همه حرفای منو و همه درددلهای منو شنید و شنید و شنید و آخر طوری که فکرش رو نمیکردم جواب دعاهام رو داد... و من هنوز و هنوز و از ته دل به دعایی که روی کمدم نوشتم ایمان دارم: و ارزقنی من حیث لا احتسب یا رب العالمین..

لمست میکنم خدا...



تاریخ : سه شنبه 5 اسفند 1393 | 05:22 بعد از ظهر | نویسنده : بهار | نظرات

این روزها آنقدر حسود شده ام

که به آیینه ای که هرروز

نگاهت را در خود تکرار می کند

حسادت می کنم

و به دستگیره دری که

هرروز بارها

بر دستان تو بوسه می زند

این روزها آنقدر دچار حسادتی جانکاه شده ام

که به چشمان تمام کسانی **که

قامت تورا در چارچوب نگاه خود

ترسیم می کنند هم

حسودی ام می شود

و به کودکی که

عطر نفس های تو را

هنگامی که بوسه بارانش می کنی

می نوشد

این روزها من مانده ام و اینهمه حسادت

وحسرت لحظه هایی که

برای درآغوش کشیدنت می گذرد..

 

**  منظورم مجید اینا بود.

 عاشقتم من شُپُلی



تاریخ : دوشنبه 29 دی 1393 | 12:14 بعد از ظهر | نویسنده : بهار | نظرات

واسه ی راه رفتن، سمت دریا رفتن

من به جز تو چه دلیلی دارم؟

 

موسیقی متنِ این هفته ی زندگیِ من...



تاریخ : شنبه 27 دی 1393 | 07:59 بعد از ظهر | نویسنده : بهار | نظرات

در سرم تویی

در چشمم تویی

در قلبم تو...

من؛

عکس دسته جمعیِ توام...



تاریخ : شنبه 27 دی 1393 | 07:43 بعد از ظهر | نویسنده : بهار | نظرات

گفتی دوستت دارم و من به خیابان رفتم

فضای اتاق برای پرواز کافی نبود...



تاریخ : شنبه 27 دی 1393 | 07:37 بعد از ظهر | نویسنده : بهار | نظرات

فهم؛ هم ذاتی‌ست هم اکتسابی. اینکه کسی چیزی را نفهمد فی نفسه بد نیست، اما اینکه نفهمیدنش را افتخار بداند و کوچکترین تلاشی برای درکِ درست از چیزی که می‌بیند نداشته باشد نه تنها خوب نیست بلکه تاسف‌بار است. انسان ذاتا موجودی کمال‌گراست، اما گاهی برخی چیزها دست به دست هم می‌دهند تا در راه رسیدنِ انسان به کمال سنگ‌اندازی کنند، اینجاست که خودِ انسان باید انتخاب کند، اینجاست که باید تصمیم بگیرد قدم به سوی کمال بردارد یا در منجلاب نفهمی‌اش غوطه‌ور بماند و با دست و پا زدنش به سر و روی بقیه نیز لجن بپاشد.

 

درون ذهن انسان چندین و چند هیولا زندگی می‌کنند که هر کدام به یکی از حواس و لایه‌های ذهنی‌مان حکومت می‌کند، یک هیولا دست می‌گذارد روی فهم و درک شما، یکی می‌رود سراغ تحریک احساسات‌تان، یکی هم مدام وسوسه‌ی‌تان می‌کند تا در مورد همه چیز خود را صاحب نظر بدانید، اما مهیب‌ترین‌شان آنی‌ست که زبان‌تان را مالِ خودش می‌کند، وقتی جلوی این هیولا کم بیاورید زبان‌تان همه را می‌آزارد، خودتان فکر می‌کنید بامزه یا باسواد هستید اما کلام‌تان شبیه اسیدی‌ست که می‌پاشیدش بر روح و ذهن آدمها. انسانی می‌تواند به کمال برسد که بتواند بر این هیولاها چیره شده و فریب دسیسه‌های‌شان را نخورد.

 

نفهمیدن عیب نیست اما اصرار بر نفهمیدن عیب است. نظر دادن نه تنها بد نیست بلکه سازنده هم هست، به شرطی که بدانیم چه موقع و کجا نظر بدهیم، مثلا فرض کنید کسی دارد با فلان موسیقی برای خودش صفا می‌کند، بعد شما یکهو بروید و فحش بکشید به آهنگ و سلیقه‌ی شخص شنونده را ببرید زیر سوال. یا مثلا فرض کنید شما فلان فیلم را نمی‌فهمید یا با سلیقه‌ی‌تان جور درنمی‌آید، این اشکالی ندارد، اما اینکه به کسی که از همان فیلم خوشش آمده به چشم احمق نگاه کنید و فحش‌کش‌اش کنید بی‌اخلاقی محض است.

 

ما آدمهایی هستیم که همگی‌مان داعیه‌ی اخلاق داریم، همگی خود را انسان‌هایی باسواد و فهمیده می‌دانیم و حاضریم از دانسته‌های‌مان سرسختانه دفاع کنیم، این اشکالی ندارد، اما اینکه سرسختی‌مان به کله‌شقی تبدیل شود و به جای اینکه ما را به سمت کمال سوق دهد وجهِ نفهم‌مان را تقویت کند خوب نیست. ما حق داریم نسبت به هر چیزی احساسی متفاوت داشته باشیم، یا از آن خوش‌مان می‌آید یا بدمان می‌آید یا هیچ حسی در قبالش نداریم، اما اینکه با عتاب و بی‌ادبی نسبت به چیزی که از آن خوشمان نیامده سخن برانیم نامردی‌ست، اینکه فحش بکشیم به کسانی که از فلان موضوعی که برای ما خوشایند است اما برای آنها نه بی‌خلاقی‌ست، اینکه وقتی بدون اینکه کسی نظرمان را در مورد چیزی پرسیده باشد یکهو بپریم وسط و سخنرانی کنیم نشانه‌ی بی‌شخصیتی‌ست.

 

انسانی می‌تواند خود را با اخلاق بنامد که بر نفهمی‌اش با توهین و فحش سرپوش نگذارد، کسی می‌تواند خود را فهمیده بداند که برای اثبات نظرش به ترور شخصیت نپردازد، شخصی می‌تواند ادعای فهم کند که همیشه در پی یافتن است نه گم کردن خود و دیگران.



تاریخ : پنجشنبه 4 دی 1393 | 12:17 بعد از ظهر | نویسنده : بهار | نظرات

بی شک آغوش تو

هشتمین عجایب دنیاست

واردش که میشوی

زمان بی معنا می شود

هیچ بعدی ندارد...

بی آنکه حسش کنم

روحم تازه میشود

تمام ثروت دنیا را به یک وجبش خواهم بخشید....

 



تاریخ : چهارشنبه 3 دی 1393 | 01:53 بعد از ظهر | نویسنده : بهار | نظرات

اما برای من
هرشبِ بی تو
یلداست..

منی که
زیر حافظ ِ چشمانت
یادت را
دانه
دانه
می‌کنم.


پ.ن:

  هفتمین یلدای با هم بودنمون مبارک...

به طعم یلدا فکر میکنم... شیرینه... شیرین مثل دونه های انار... مثل سرخی هندونه، مثل یه فال دلنشین از حافظ....

به  یلداهای این چند سال فکر میکنم...

به سال قبل ، به یلدای دو نفرمون با مامان تو... به فال شیرینی که برام گرفت و خوند...

به یلدای دو سال قبل فکر میکنم...به سفر شبانه ی من و امیرحسین به قزوین...  به اون شب خاطره انگیز ... به فال خوبی که بابام برام گرفت...

به یلدای سه سال قبل فکر میکنم... به خنده های از ته دل اون شب با فریبا... به شوخی های اون شب... به اون همه پرخوری  و کارای هنرمندانه و با ذوق و شوق خودم...

و امسال.... یلدای سال 1393

دلم چشیدن طعم یلدا با تو رو میخواست...

یلدای امسال تنهام با حسّ  خوب تو...

یلدای دو نفره ی زیباییست؛ یلدای امسال من...

 

 



تاریخ : یکشنبه 30 آذر 1393 | 12:15 قبل از ظهر | نویسنده : بهار | نظرات

ﯾﮏ ﻭﻗﺘﯽ؛...

ﺑﺪﻓﻬﻤﯽ ﻫﺎ

ﺁﺯﺍﺭﻡ ﻣﯽ ﺩﺍﺩ!

ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﻣﯽ ﺷﺪﻡ؛ ﺍﺯ ﻗﻀﺎﻭﺕ ﻫﺎ ...

ﮐﺞ ﻓﻬﻤﯽ ﻫﺎ ...

ﺳﻮ ﺗﻔﺎﻫﻢ ﻫﺎ ..

ﻫﻤﻪ ﺍﺵ ﻣﯽ ﺗﺮﺳﯿﺪﻡ؛...

ﮐﻪ

ﺁﺩﻡ ﻫﺎ ﺑﺪ ﺑﻔﻬﻤﻨﺪﻡ ...

ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﻗﻀﺎﻭﺗﻢ ﮐﻨﻨﺪ ...

 

ﻭﻗﺖ ﺯﯾﺎﺩﯼ ﺻﺮﻑ

ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻡ؛ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮﺿﯿﺢ ﺩﺍﺩﻥ ﺧﻮﺩﻡ ...

ﺭﻓﻊ ﺳﻮ ﺗﻔﺎﻫﻢ ...

ﮐﻪ،...

ﺛﺎﺑﺖ ﮐﻨﻢ؛ﻣﻦ ﺁﻥ ﭼﯿﺰﯼ ﮐﻪ ﻓﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ، ﻧﯿﺴﺘﻢ!

ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ،ﻗﻀﺎﻭﺗﻢ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻧﺪ ...

 

ﺣﺎﻻ ﺍﻣﺎ ....

 

ﻣﻮﺿﻊ ﺍﻡ، ﺳﮑﻮﺕ ﺍﺳﺖ؛ ﺩﺭ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﺁﺩﻡ ﻫﺎ ﻭ

ﻧﮕﺎﻩ ﺷﺎﻥ ...

ﺳﮑﻮﺕ ﻭ ﺳﮑﻮﺕ ﻭ ﺳﮑﻮﺕ!

ﺗﺎﺯﮔﯽ ﻫﺎ،...

ﺩﺭ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﺑﯽ ﻣﻬﺮﯼ ﺁﺩﻡ ﻫﺎ ﻫﯿﭻ ﻧﻤﯽ ﮔﻮﯾﻢ!

 

ﺍﻧﮕﺎﺭ ﮐﻪ ﻻﻝ ﺷﺪﻩ ﺑﺎﺷﻢ؛...

ﺷﺎﯾﺪ ﻫﻢ ﮐﻮﺭ ﻭ ﮐﺮ!...

ﮐﻪ ﻧﻪ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﻢ،

ﻧﻪ ﻣﯽ ﺷﻨﻮﻡ ...

ﺩﯾﮕﺮ،...

ﻧﻪ ﺍﻧﺮﮊﯼ ﺗﻮﺿﯿﺢ ﺩﺍﺩﻥ ﺩﺍﺭﻡ!

ﻧﻪ ﺣﺘﯽ ﺣﻮﺻﻠﻪ ﺍﺵ ﺭﺍ ...

.

.

.

ﻣﯽ ﺩﺍﻧﯽ ﺟﺎﻥ ِ ﺩﻝ،

ﻣﻦ ،

ﻣﺴﺌﻮﻝ ﻃﺮﺯ ﻓﮑﺮ

ﺁﺩﻡ ﻫﺎ نیستم ...

 

ﺑﮕﺬﺍﺭ ﻫﺮ ﮐﻪ ﻫﺮﭼﻪ ﺧﻮﺍﺳتند؛

ﺑﮕﻮﯾند ﻭ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ ﮐﻨند! ...

 

ﺑﯽ ﺧﯿﺎﻝ...

ﺁﺭﺍﻡ ﻭ ﺑﯽ ﺩﻏﺪﻏﻪ،... ﺯﻧﺪﮔﯽ خواهم کرد!



تاریخ : یکشنبه 30 آذر 1393 | 12:09 قبل از ظهر | نویسنده : بهار | نظرات

شاید تکراری باشه ولی این متنو خیلی دوست دارم....

 

در میان روزها از "روز دوم" بدم می آید ...

روز دوم بی رحم ترین روز است

با هیچ کس شوخی ندارد

در روز دوم همه چیز منطقی ست

حقایق آشکار است

و به هیچ وجه نمی توان سر خود شیره مالید ...

مثلا روز اول مهر همیشه روز خوبی بود

آغاز مدرسه بود

و خوشحال بودیم

اما امان از روز دوم

تازه می فهمیدیم تابستان تمام شده است ...

یا مثلا روز دوم بازگشت از سفر

روز اول خستگی در می کنیم

حمام مى رویم

اما روز دوم

تازه می فهمیم که سفر تمام شده

طبیعت

بگو بخند با دوستان

و عشق و حال تمام شده است ...

هرگاه مادربزرگ نزد ما می آمد

و یک هفته می ماند

وقتی که برمی گشت ناراحت می شدیم

اما روز دوم

تازه می فهمیدیم

که "مادر بزرگ رفت" یعنی چه؟

یا وقتی کسی از دنیا می رود

روز اول خدا بیامرز است

و روز دوم عزیز از دست رفته !

و اما جدایی

روز اول شوکه ایم

و شاید حتی خوشحال باشیم

که زندگی جدیدی در راه است ...

تیریپ مجردی و عشق و حال ور می داریم

اما دریغ از روز دوم

تازه می فهمیم کسی رفته

تازه می فهمیم حال مان خوب نیست

تازه می فهمیم تنهایی بد است ...

باید روز دوم را خوابید

باید روز دوم را خورد

باید روز دوم را مرد ...


کیومرث مرزبان



تاریخ : شنبه 29 آذر 1393 | 02:07 بعد از ظهر | نویسنده : بهار | نظرات

حادثه ای به نام تو...
اتفاق هایی هستند،
که زندگی ات را دوباره می سازند!
سال ها می گذرد...
و تو،
از تمام زندگی
فقط همان اتفاق را
به خاطر می آوری...
مثل آن روز، که اتفاقی
برای اولین بار تو را دیدم...
و این اتفاق، به بوسه ای ختم شد!
که عشق را،
در دل ما متولد کرد...
چه خوب است،
که کسی،
در جایی که فکرش را نمی کنی،
اتفاقی...
می شود تمام زندگی ات!


از کتاب مجموعه شعر صدای سکوت
نویسنده : علیرضا اسفندیارى



تاریخ : چهارشنبه 26 آذر 1393 | 10:49 بعد از ظهر | نویسنده : بهار | نظرات

 

از عطر ملایمی که در هوا  پیچید

فهمیدم هستی

نشسته ام کنار تو

همه چیز آرام شده

مثل  آرامش بعد ِ سیلاب

این خاصیت همیشگی هوای حوالی توست

این آرامش بی مثال...

 



تاریخ : دوشنبه 17 آذر 1393 | 07:35 بعد از ظهر | نویسنده : بهار | نظرات

چقدر این دوستداشتنهای بیدلیل
خوب است
مثل همین باران بی‌سوال
که هی می‌بارد
که هی اتفاقا آرام و شمرده شمرده
می‌بارد...

"سید علی صالحی"

 



تاریخ : دوشنبه 3 آذر 1393 | 02:16 بعد از ظهر | نویسنده : بهار | نظرات

تعداد کل صفحات : 38 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...

  • سی پی | فروش بک لینک | قالب وبلاگ
  •