تبلیغات
پاییز بود... - ...

خونه تکونی با همه زحمت و خستگی ای که برامون داره یه مزیت خیلی خوب داره... گذشته از تمیزی منزل و طراوتی که خودت حس میکنی تو خونه به وجود اومده و احساس رضایتی که از نتیجه ی کارت داری ؛ چیزای جالبی پیدا میکنی از جاهایی که شاید سالی یه بار هم گذرت به اونجاها نخوره و اصلا نبینیش.. یا مثلا اگه مثل خونه تکونی امسال ما خیلی عمقی وارد قضیه بشی میتونی به چیزایی برسی که سالهای سال ندیدیش و چقدر جالبن این گمشده هایی که یکی یکی میان و خودشون رو نمایان میکنن.. آلبوم های قدیمی و نگاتیوهایی که عکساشو خودت نداری و بعد از گرفتن جلوی نور و دقت به هر کدومشون میتونی حدس بزنی که این عکسا رو کی و کجا گرفتی و ذهنت میدوئه دنبال تاریخ و روز اون عکس.. دفتر خاطراتی که توش پر از حرفای خصوصیه... دفتر شعر برادرت... کیف سی دی پر از فیلمهای خارجی و هندی زبون اصلی که یه روزی با چه ذوق و شوقی خریدیشون ولی بعضیاشون رو  اصلا وقت نکردی حتی یه بار هم نگاه کنی... و رمان هایی که خودت نوشتی و با خوندنشون با خودت میگی من چه حوصله و چه ذوق و قریحه ای داشتم اون وقتها... بعضی چیزها هم هستند که یه حس عجیب بهت میدن... حتی بعداز این همه سال هنوزم باهات حرف دارن انگار... مثل نامه ی برادرم که لای همون سی دی های عجیب و غریب خودم پیداش کردم... با خوندنش باز هم عمیق و عمیق تر شدم و با خودم گفتم  برادرت چطور تو رو انقدر خوب میشناخت و چطور حرفهایی رو بهت زد که کاربرد امروزی داره برات.. که الان، در این زمان کامل درکش میکنی و میفهمی عذابی که یه روزی میکشید و میخواست تو هم بفهمیش و تو خیلی دیر فهمیدی... بعضی وقتها، بعضی حرفها یه تلنگرن برای آدم... یه تلنگر برای تموم عمر... برای مرتکب نشدن دوباره اون اشتباه..  

خواهر کوچولوی مهربانم

ماهیگیر اگر از طوفان هراس داشت قایقش در ساحل میپوسید، ما همه خوبیم، هر کس در ذهن خود ملکه ای دارد و مدینه ی فاضله ای.. شاید شهر مراد من جابُلقا باشد و شهر مراد تو جابُلسا، اما هر دو به سوی هدف ذهنی خودمان در حرکتیم.. احمقانه ترین کار این است که قدم در راه پر خطری بگذاری و از آن احمقانه تر آن که با اولین خطر روبرویت عقب نشینی کنی. من اصلاح گر بوده ام و عذاب آن را چشیده ام.. با این که نقشم را در این نمایش خوب ایفا کردم به تو توصیه میکنم هیچگاه به ایفای نقشم دقیق خیره نشو... ما قادر نیستیم جهان را تغییر بدهیم، پس ناچار باید همرنگ شویم.... جهان چاه آبیست که جادوگری داروی دیوانگی درآن ریخته. اگر تمام مردم از آن خورده باشند و تو نخورده باشی چه می شود؟ تمام مردم فکر میکنند تو دیوانه شده ای چون رفتارت با آن ها هماهنگی ندارد.. ما دو راه داریم: از آب چاه بخوریم و مثل مردم باشیم.. یا نخوریم و عذاب بکشیم.. من راه سومی نمیشناسم...

ارزشهای زندگی: شجاعت، صداقت، عشق، ایمان و فروتنی ست.. نه جاه طلبی و فخرفروشی و تکبر.. من نور نیستم، پیامبر نیستم، پاک نیستم، کاش بودم اما به ساختار این زندگی چندان هم پایبند نیستم.. ما همه برای خودمان هنجارها و ناهنجار تعیین میکنیم و به آن اعتقاد داریم، غافل از اینکه آیا این عرف قابل اتکا هست؟ و یا چیزی جز آن نیست؟

عقربه ی ساعت کلیسایی در فلورانس برعکس تمام ساعتها می چرخد؛ اما آیا این باعث می شود زمان به عقب برگردد؟ ما عادت کرده ایم از روی هنجارهای خودساخته راجع به دیگران نظرات و قضاوتهای خودخواهانه و مغرورانه بدهیم. هیچکس به ذات و جوهر آدمها نگاه نمی کند... من نور نیستم، پیامبر نیستم هیچ چیز خارق العاده ای نیستم، تنها تفاوتم آن بود که شما بی اعتنا از کنار کسی که به قول خودتان در باتلاق گیر کرده بود رد شدید ولی من دستان او را گرفتم.... وقتی باران گرفت لجن ها شسته شد... من، تو، او همه مثل هم شدیم... خداوند گناهان ما را هم به بارانی بشویاند...



تاریخ : سه شنبه 20 اسفند 1392 | 10:09 بعد از ظهر | نویسنده : بهار | نظرات

  • سی پی | فروش بک لینک | قالب وبلاگ
  •