تبلیغات
پاییز بود... - ...

درست از همون روز اول، از همون روزی که اومدی اینجا و قرار شد با بابا اینا بریم تهران و بعدش هم شمال، از هون روز دلم به شدت برات تنگ شد... دلم به شدت گرفت... میدونستم قراره چند روز کنارت باشم و پیش هم باشیم و برای من شیرین ترین لحظات زندگیم لحظه های کنار تو بودنه؛ ولی میدونستم که این چند روز خیلی زود تموم میشه و من بعد از این روزا خیلی دلتنگت میشم، همین آزارم میداد... هی با خودم میگفتم بهش فکر نکن، سعی کن از حالا لذت ببری، از لحظه هایی که کنارشی.. سعی کن لحظه هات رو شیرین کنی، به جمله ای که اوایل دوستیمون بهت گفتم فکر کردم، (اندیشیدن به پایان هر چیزی حضورش را تلخ میکند) ولی بازم ته ذهنم همش فکر روز آخر بودم... توی همه ی لحظاتی که کنارت بودم دلتنگت بودم... دوس داشتم بیشتر و بیشتر نگات کنم... دوس داشتم دیدنت رو ذخیره کنم برای روزهایی که برمیگردم.. تموم اون چند روزی که قزوین بودم تظاهر میکردم که خوبم، تظاهر میکردم که خوشحالم، سعی میکردم خوشحال باشم ولی دلم فقط و فقط بودن تو رو میخواست و هیچ کس و هیچ کس نمیتونست جای تورو برام پر کنه و یا حتی ذره ای از دلتنگی من کم کنه...

کاش زودتر این روزا بگذره و با هم بریم زیر یه سقف... دلم میخواد هر روز صبح چشمام به روی تو باز بشه و هر شب آخرین چیزی که قبل خواب میبینم چشمای تو باشه... سختیِ این دوری ها و ندیدن ها رو  به خاطر رسیدن به شیرینی اون روز تحمل میکنم... میدونم خدا خودش کمکم میکنه.... ولی خوش به حالت که پیش خودت هستی...



تاریخ : جمعه 15 فروردین 1393 | 07:17 بعد از ظهر | نویسنده : بهار | نظرات

  • سی پی | فروش بک لینک | قالب وبلاگ
  •