تبلیغات
پاییز بود... - ..

مدت ها بود از اون کوچه پیاده عبور نکرده بودم... یه مسیر ساکت که یک طرفش ساختمون و کمی که جلوتر بری یه جنگل کوچک.. و یک طرفش پهنه ی بلندی از زمینِ بایر که سالهای سال فقط از دور تماشاش کردی و یک بار هم پا توش نذاشتی... امروز وقتی هوای قدم زدن به سرم زد و خواستم از مسیر همیشگی خودم پیاده روی کنم چشمم خورد به مسیر طولانی تری که روزهای غمگینم رو با اون گذروندم.... مسیری که به خاطر همین طولانی تر بودنش و به خاطر همین آرامشش همدم اون روزهای من بود.. این بار با احساس جدیدی توش قدم گذاشتم...  این بار بهتر دیدمش... این بار خوب به اطرافم نگاه کردم... به جنگل کوچک خودم که رسیدم با دقت بیشتری بهش خیره شدم و شاید چشمام به دنبال همون طوطی افسانه ای خودم بود که همیشه شنیده بودم که اونجاست ولی هیچوقت ندیده بودم وشاید نخواسته بودم که ببینم... به سمت چپم نگاه کردم... به همون زمینی که دور از دسترس من بود و به اون خونه های کاهگلی دوردست.. به کوچه که رسیدم و به اون پارک و نیمکت خاطره انگیزم، نیمکتی که یه روزی حجم سنگین غمهای یه دختر رو به دوش کشید؛ چشمام دودو زد دنبال جای همیشگی خودم که حالا چند تا زن اِشغالش کرده بودن... برای چند ثانیه چشمام رو بستم و یه نفس عمیق کشیدم... انگشت شستم رو روی حلقه ازدواجم کشیدم... عطر خوش یاس توی سرم پیچید؛ لبخند زدم....

خدایا ممنونم ازت برای داشتنش، بوسیدنش، بوئیدنش... همیشه مواظبش باش



تاریخ : جمعه 12 اردیبهشت 1393 | 10:28 بعد از ظهر | نویسنده : بهار | نظرات

  • سی پی | فروش بک لینک | قالب وبلاگ
  •