تبلیغات
پاییز بود... - ...

نمیدانم فلسفه ی نوشتن چیست؟ یک خودکار در دست و یک کاغذ سفید یا یک صفحه کلید زیر انگشتانت و یک مانیتور روبرویت... فرقی نمیکند! هر چه هست؛ در این نوشتن چیزی هست که آرام میکند آدم را.... دلتنگ که باشی، غمگین که باشی تمام ذهنت که آشفته باشد کافیست صفحه ی سفیدی را باز کنی و تمام آنچه در ذهنت میگذرد به روی آن بریزی.. ذهنت خالی میشود انگار... سبک میشوی و آرام...

راه رفتن هم همین خاصیت را دارد... پاها همان خودکار و قلم در دستند و خیابان همان کاغذ یا صفحه سفید... پاها دردهای سینه را خوب مینویسند، با هر قدم باری از دوشت برمیدارند.... سبک میشوی و آرام...

امان از وقتی که دلت گرفته باشد و نه حال نوشتن داشته باشی و نه توان راه رفتن... امان از وقتی که دلت میخواهد پیش او باشی، کنارش باشی... سرت را روی شانه اش بگذاری، دستش را در دست بگیری...خنکای هوا را با او حس کنی، زیبایی گلها را با او ببینی، زل بزنی به چشمانش و... امان از مدارا با روزهای دلتنگی... امان از همین لحظه، همین حالا...

 

پ.ن: تمام حرفها گاه تمام آن چیزی که در ذهن آدم میگذرد نیست...



تاریخ : پنجشنبه 18 اردیبهشت 1393 | 06:38 بعد از ظهر | نویسنده : بهار | نظرات

  • سی پی | فروش بک لینک | قالب وبلاگ
  •