تبلیغات
پاییز بود... - بیست و یکی...

21 سال پیش چنین شبی بود... منِ 7 ساله و ابوالفضلِ 10 ساله توی خونه تنها بودیم و مشغول خوردن غذا... آزاده جشن تولد بود و فریبا و مامان و بابا مطب دکتر برای به دنیا اومدن یه بچه که از قبل گفته بودن پسره...

یادمه وقتی مامان باردار بود فریبا و آزاده خیلی بهش غر میزدن و همش میگفتن آخه چرا یه بچه ی دیگه؟؟ ولی من همیشه سرم رو روی شکم مامان میذاشتم و با کودکی که اون تو بود حرف میزدم... تو ذهنم شکلش رو تصور میکردم و امید صداش میکردم...

1 خرداد بود یا شایدم 31 اردیبهشت... مامان برگشت با یه نوزاد... که باعث شد از همون سن و سال حس مادری رو تجربه کنم... حس در آغوش کشیدن یه برادر کوچکتر از خودم، حس مسئولیت...

پدرم اسمش رو امیرحسین گذاشت...

امروز داشتم به گذر این 21 سال فکر میکردم و به این که آیا تونستم برای برادرم خواهر خوبی باشم یا نه؟ یاد حرفهای چند روز پیش امیرحسین افتادم که بهم گفته بود من تمام محبت هایی که تو بهم کردی رو یه جایی نوشتم تا هیچوقت یادم نره برام مثل یه مادر بودی نه فقط یه خواهر... توی دلم احساس رضایت کردم که حداقل تونستم توقعات برادرم رو برآورده کنم... که وظیفم رو کمابیش و تا جایی که تونستم در قبالش انجام دادم...

امروز تولد 21 سالگی برادرمه... و من یه دختر 28 ساله هستم با یه فرزند 21 ساله...

 



تاریخ : پنجشنبه 1 خرداد 1393 | 07:54 بعد از ظهر | نویسنده : بهار | نظرات

  • سی پی | فروش بک لینک | قالب وبلاگ
  •