تبلیغات
پاییز بود... - عشق...

از نوشته های نویسنده ی ماه عسل که خیلی به دلم نشست:

بگویم عشق

همه یک جورهایی با این کلمه همزاد پنداری می کنند!

حتی آنهایی که یک روز حس کردند زلزله 10 ریشتر دلشان را لرزانده و دیگر خراب عشق شده اند

و چند ماه یا حالت خوشبینانه اش چند سال دیگر

زلزله و خرابی های حاصل از آن را چنان آباد کردند

که زلزله های بعد از آن هم، برایشان حکم پس لرزه را پیدا کرد!

پس نمی گویم عشق، می گویم وفاداری!

یعنی یک نفر باشد ، یک نفر همیشه باشد، یک نفر جای همه باشد

پای همه چیزت بایستد، حتی پای پایی که دیگر در میان نیست!

پای صورتی که حتی خودت، دل دیدنش را نداری!

پای دستهایی که هیچ وقت برایت قورمه سبزی نمی پزند

یا مثلا وقتی گریه ات گرفت، برای پاک کردن اشکهایت، هیچ کاری از دستشان ساخته نیست!

دستهای نحیف و شکسته و بی جانیکه بی سر و صدا روی هم خواب رفته اند

و تنها وقتی بیدار می شوند

که تو می بوسیشان و به نشانه بودنت،علاقه ات، ایستادگیت فشارشان می دهی!

تو امروز قدردان همان دستهایی هستی

که در روزگاری که اگر انگشت اشاره را تکان می دادند ،ممکن بود صد نفر برای گرفتنشان صف بکشند

، حلقه تو را انگشتشان کردند!

من شک ندارم اگر آن روزها ماشین بود و احتمال داشت قد چون سرو معشوق به یک حادثه، خم شود

شاعرها عشق را به جنون تعبیر نمی کردند و اسم الگوی عاشق ها را ، مجنون نمی گذاشتند

که احسان ها، برای پر کردن سطرهای تمام عاشقانه های نوشته و نانوشته دنیا کافی اند!

که مجنون از خدا لیلی ای را خواست که یک مو از سرش کم نبود

و احسان، سولمازی را که معلوم نبود، وقتی به هوش بیاید چه برایش مانده باشد از چیزی که قبلا بود!

اصلا از هر کجا که شروع کنم، در نهایت می رسم به سایز و بزرگی دل و این حرفها!

دل دو ایکس لارج باشد

سایز پیراهن و دور کمر هر چه می خواهد باشد، باشد!

که عشق در قاموس تن نمی گنجد که نمی گنجد!

که اگر بگنجد، عشق نیست، معامله ایست که صرف یک نظر پسندیدن و خریدن صورت گرفته!

و اجناس گرفته شده، حتی اگر پس گرفته نشوند

احتمال دور انداختنشان هست



تاریخ : چهارشنبه 18 تیر 1393 | 03:43 بعد از ظهر | نویسنده : بهار | نظرات

  • سی پی | فروش بک لینک | قالب وبلاگ
  •