تبلیغات
پاییز بود... - ...

دیشب توی مسجد یه خانوم چند تا شکلات با طعم ها و شکل های مختلف تو دستش بود که اونا رو به ما تعارف کرد... دوستم سه تا شکلات برداشت، یکی برای خودش یکی برای دختری که پیش ما نشسته بود و یکی برای من.. شکلات من یه طعم نعنایی تلخ داشت... از اون طعمها که اصلا دوست ندارم و هیچوقت سراغش نمیرم... جایی که نشسته بودم و موقعیتی که داشتم بهم اجازه نمیداد که شکلات رو از دهنم در بیارم و بندازمش دور... ناچار شکلات رو تا ته خوردم در حالی که توی دلم به دوستم بد و بیراه میگفتم که اون شکلات رو داده بود به من و  به خودم هم به خاطر اینکه اون رو خورده بودم... بعد از چند لحظه یه طعم خوب کل دهنم رو پر کرد... یه طعم خنک، یه حس خوب... انگار خاصیت اون شکلات تازه بعد از خوردنش بود که خودشو نشون میداد... یه خنکیِ دلپذیرِ نعنایی....

با خودم فکر کردم این اتفاق خیلی کوچیک میتونه یه درس بزرگ باشه برای زندگی ما... این که توی زندگی هم بعضی وقتها ممکنه اتفاق هایی بیفته که به ظاهر تلخند، به ظاهر خارج از توانایی ما هستند، ما هر کاری میکنیم که از این اتفاق ها فرار کنیم... به زمین و زمان و حتی خود خدا بد و بیراه میگیم، از همه طلبکار میشیم، با همه میجنگیم، همه رو مقصر میکنیم و در آخر خودمون مستاصل و درمانده میشیم.... در حالی که میتونیم صبر کنیم، به خودمون زمان بدیم، به قدرت خدا و توانایی های خودمون ایمان داشته باشیم ... نفس عمیق بکشیم و بذاریم خدا خودش ما رو ببره به سمت یه نتیجه ی شیرین و دلپذیر و خنک....

بعضی وقتها، بعضی تلخی ها رو فقط باید صبر کرد....

 



تاریخ : پنجشنبه 26 تیر 1393 | 12:16 بعد از ظهر | نویسنده : بهار | نظرات

  • سی پی | فروش بک لینک | قالب وبلاگ
  •