تبلیغات
پاییز بود... - ....

همیشه سعی کردم که آدمهای اطرافم رو خوب بشناسم و باهاشون رفتاری مطابق شأنشون و مطابق شأن خودم داشته باشم... مادرم همیشه بهم یاد داده که ببخش، خوبی کن حتی اگر به تو بدی شد و خودش تموم سالهای زندگیش رو با این استراتژی گذروند! ولی من نتونستم و همیشه معتقد بودم نیکی که از حد بگذرد نادان خیال بد کند.... همیشه خواستم رفتارم حساب و کتاب داشته باشه... خوبی رو شروع میکنم، آغازگر مهربونی میشم، ولی اگه اونجوری که رفتار کردم باهام رفتار نشه منم دیگه اون آدم سابق نیستم! نمیگم بدی میکنم! حذر میکنم، دوری میکنم و خونه ی آخرش مثل خودش میشم...

امروز فهمیدم این استراتژی هم زیاد کارساز نیست... چون بعضی از افراد هستند که حذر کردن ازشون هم فایده ای نداره چون اونا ول کن تو نیستند و توی شخصیت تو دنبال تموم کمبودهاشون میگردن... این آدما متعجبم میکنن...

امروز از یه نفر خواستم منو ببخشه.. به خاطر اشتباهاتی که در گذشته (شاید) مرتکب شده باشم... نه اینکه حق با اون فرده، نه! این حرف رو نه از سر خودخواهی و یا حق به جانبی میگم نه از سر کینه، قهر، لجبازی و نه هیچ چیز دیگه... چون هنوزم معتقدم در جریانی که به وجود اومد همه ی ما مقصر بودیم و خود اون فرد هم اگر بیشتر از ما مقصر نبوده باشه کمتر هم نبوده... ما برای کارهای خودمون دلایلی داشتیم و اون فرد همیشه جبهه گرفت و خواست با ما مبارزه کنه و به نوعی آرامشمون رو بر هم زد... این که بعد از اون سالها هم کماکان این کارها رو تکرار کرد و باعث این همه دوری هم شد بماند! که این هم باز مقصرهایی داشت که با یک نگاه موشکافانه میشه تمامش رو لیست کرد...

بگذریم...

امروز من برای چندمین بار وسط یک صحبت تقاضای بخشش کردم و گفتم اگه اون سالها کاری کردم که ناراحت شدی ببخش! این کار برام راحت نبود! اون هم به خاطر جریانی که تاوان زیادی براش داده بودم... ولی وقتی دیدم حذر کردن، کم محلی، دوری و هیچکدوم از اینا جواب نمیده مجبور به این کار شدم.... وقتی دیدم این فرد فقط و فقط دنبال به هم زدن آرامش منه و در مورد من و در مورد شخصیت من چقدر در اشتباه و اوهاماته مجبور شدم... میدونستم این کارم به مغرور شدنش، به بی اشتباه دونستن خودش، به توهم مبرا بودنش بیشتر کمک میکنه ولی فکر کردم آرامش خودم برام مهمتر از غرورمه... مهمتر از همه فکراییه که شاید پیش خودش بکنه.... دستها رو بالا بردم و گفتم تو حق داری...ولی هنوزم دارم با خودم فکر میکنم چرا؟ چرا بعضی از آدما جز خودشون برای هیچکس ارزش قائل نیستن؟ چرا بعضی از آدمها انقدر مغرورن؟ چطور راحت به شخصیت آدمها توهین میکنن و به همه از بالا نگاه میکنند و روز به روز میرن بالاتر؟

بهم گفت خیلی عوض شدی!  از قدیمات خیلی بهتر شدی! فکر کنم شدم! شاید چون قدیما فقط خودم بودم و الان دیگه خودم نیستم...



تاریخ : چهارشنبه 1 مرداد 1393 | 05:07 بعد از ظهر | نویسنده : بهار | نظرات

  • سی پی | فروش بک لینک | قالب وبلاگ
  •