تبلیغات
پاییز بود... - خیابون...

خیلی وقتها هست که دلت برای چیزایی یا جاهایی تنگ میشه که شاید در ظاهر عجیب به نظر بیان...  با خودت میگی اگه در آینده هم تو همچین موقعیتی قرار بگیرم به همین اندازه که الان دلم میخواد از اون لحظه لذت خواهم برد؟ یا این یه احساس معمولیه که به خاطر دور بودنش بهت دست میده...

مثلا من خیلی وقتها دلم برای تنهایی بودنامون تنگ میشه.. اون وقتها که با هم توی خونه تهران تنها بودیم و دوتایی بیرون میرفتیم... دلم واسه شام و ناهارای دونفرمون تنگ میشه.... واسه خاطراتی که توی اون خونه فقط خودمون دو تا ساختیمش... واسه خوشحالی شبایی که فرداش قرار بود با هم بریم شمال... حتی واسه ناراحتی و بی خوابیِ شبایی که فرداش قرار بود برگردم خونه...

دلم خیلی برای اون خیابون تنگ میشه... برای دیدارهای یواشکیمون... برای اون همه دلهره و استرس که نکنه دیر برسم خونه.... برای خنده ها و شوخی هامون... حتی برای اون نیمکت فلزی...

خوشبختی زیاد سخت نیست، کافیه امید داشته باشی به خدا، ایمان داشته باشی به قدرتش، صبر داشته باشی در برابر خواستش...کافیه از لحظه لحظه هات لذت ببری، کافیه همه ی لحظه های بودنش برات عزیز باشه... خوشبختی همینه، این که یه روز از ته قلبت بخوای که دیگه نباشی، بخوای که اگه قراره نباشه توهم نباشی... و یه روز صبح، دو نفره، توی یه خیابون پهن ، توی یه هوای خنک و مطبوع، چشماتو ببندی و عمیق نفس بکشی، دستش رو بگیری و با دیدن لبخند و برق چشماش فراموش کنی هرچیز غمناکی که با هم تجربه کردید رو و با تموم وجودت احساس کنی خوشبختی رو...

من هنوزم دلم برای اون خیابون تنگ میشه.... و برای اون همه خاطرات تلخ و شیرین...


پ.ن: خیابون پهن روبروی کوچتون رو میگم... دو روز قبل از عید....تهران



تاریخ : دوشنبه 27 مرداد 1393 | 02:05 بعد از ظهر | نویسنده : بهار | نظرات

  • سی پی | فروش بک لینک | قالب وبلاگ
  •