تبلیغات
پاییز بود... - خداروشکر...

یه روزایی توی زندگی هست که حس میکنی هیچ چیزی بر وفق مرادت نیست... احساس میکنی هیچ استقلالی توی زندگیت نداری و برای هر کاری مجبوری رضایت دیگران رو فراهم کنی.. احساس میکنی مستاصلی از انجام این کار... کاری که توش هیچ کسی ناراحت نشه... احساس میکنی برای گرفتن کوچکترین تصمیمات توی زندگیت هم باید مهم ترین مسالت این باشه: نکنه کسی از این کارم ناراحت شه... نکنه به کسی بربخوره.. نکنه بد بشه... دلت میگیره از این همه "بکن نکن" ها... از این همه تلاش برای فراهم کردن رضایت همه... تو این کش و قوس چیزی که تحلیل میره جسمته و اعصابت... چیزی که به وجود میاد بی حوصلگیه و گاهی هم بغض... دوس نداری جواب سوال کسی رو بدی.. تمام سوالهای "چیزی شده؟" رو بی جواب میزاری... دوس داری تو خودت باشی.. تنها باشی و مشکلاتت رو خودت با خودت حل کنی... دوس داری وقتت رو با سرگرم کردن به غیرواقعی ترین کارها بگذرونی.. به چیزاییه که تورو از مشکلاتت جدا کنن...دوس نداری با مشکلاتت ذهن کسی رو به هم بریزی...

معمولا این جور وقتها تمامی مشکلات قبلی سر و کلشون پیدا میشن... وقتی میبینن تو به هم ریختی و غصه داری همشون با هم میان.. همه با هم.. مثلا این که چرا باید بیکار باشم؟ چرا نمیتونم ذهنمو جمع کنم؟ چرا وقتمو تلف کردم؟ چرا من؟ چرا این همه اتفاق با هم؟ چرا حالا؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟ دلت میخواد با خدا دعوا کنی.. گله کنی ازش... ولی دوباره با خودت فکر میکنی؟ آیا مشکلاتِ من واقعی هستند؟ آیا میشه اسمشون رو مشکلات گذاشت؟ میشه به خاطرشون با خدا دعوا کرد؟ بعد یاد اعتقاد قلبیِ خودت میفتی ؛" نه، نمیشه... مشکلاتِ من خیلی پیش پا افتاده هستند... در حدی هستند که من رو به هم بریزند، اشکم رو دربیارند، ساعتها غمگینم کنند ولی خیلی پیش پا افتاده هستند... من هنوز هم معتقدم که مشکلات و غمها فقط میان که بگذرن... پس باید صبر کنم.. باید تمام این غمهای پیش پا افتاده رو صبر کنم... باید تنها صبر کنم..."  

خدارو شکر ... فقط همین...



تاریخ : چهارشنبه 29 مرداد 1393 | 12:54 بعد از ظهر | نویسنده : بهار | نظرات

  • سی پی | فروش بک لینک | قالب وبلاگ
  •