تبلیغات
پاییز بود... - ...

تو زندگیم خواسته یا ناخواسته آدم رُکی بودم... همیشه وقتی از دوستام در زمانهای مختلف و مکانهای مختلف میخواستم که خصوصیت خوب و بد من رو بهم بگن همشون بلا استثنا توی خصوصیات منفی من از رک بودنم حرف میزدند و می گفتن بعضی وقتها این رک بودنت باعث میشه طرف از حرفت ناراحت بشه... بعدها با خودم فکر کردم و سعی کردم این خصوصیت رو در خودم از بین ببرم... سعی کردم نظرم رو راجع به همه چیز مثبت کنم... مثلا اگه کسی ازم راجع به طرز لباس پوشیدنش میپرسید با وجود اینکه زیاد دوست نداشتم بهش میگفتم خوبه... یا وقتی کسی در مورد آرایشش ازم میپرسید بهش میگفتم خیلی عالیه یا بهتر از این نمیشه... وقتی میدیدم دیگران اینطوری راضی ترند و دوست دارند دروغ های قشنگ که مطابق میلشونه بشنون منم ترجیح میدادم اینطوری خوشحالشون کنم... با دروغ های شیرین به جای حقیقت های تلخ...

مدتها گذشت و این خصوصیت در من ثبات پیدا کرد.. مدت ها گذشت و من در مقابل حرفهایی که خلاف نظرم بود سکوت کردم... مدتها گذشت و من ناخواسته به همه ی شوخی های آزاردهنده بی دلیل خندیدم... مدتها گذشت و من دیگران رو و رضایت دیگران از رفتارم رو در اولویت قرار دادم و رضایت خودم از رفتار دیگران رو نادیده گرفتم...

امروز فهمیدم که چقدر فرق کردم... امروز وقتی با تموم وجود دلم میخواست حرفی رو بزنم ولی نتونستم ، وقتی تمام کلماتی که برخاسته از دلم بود رو نوشتم ولی پاک کردم فهمیدم که چقدر با بهاره ی سالهای دورم فرق کردم... اسمش رو بزاریم ترس از نتیجه، دوری کردن ، اجتناب از رفتارهای آزاردهنده ی دیگران یا هرچیز دیگه ای؛ چه فرقی میکنه!! مهم اینه که من عوض شدم،کاری که در تمام این سالهای اخیر انجام میدادم امروز برام رخ و نمود پیدا کرد... هرچند نتیجش برای خودم دردناکه ولی من هنوز هم این ترس با احترام رو ترجیح میدم به اون شجاعتی که باعث شکستن دل و یا ناراحتی و دلخوری کسی بشه...  

کامنتم رو پاک میکنم، دکمه Like رو میزنم و میگذرم...



تاریخ : چهارشنبه 23 مهر 1393 | 06:34 بعد از ظهر | نویسنده : بهار | نظرات

  • سی پی | فروش بک لینک | قالب وبلاگ
  •