تبلیغات
پاییز بود... - ...

یه اتفاق امشب منو خیلی غمگین کرد..

فکر میکردم رها کردن آدمها به حال خودشون، بعد از اینکه اشتباهی رو مرتکب شدن، باعث میشه که اونا تو خلوت خودشون به کارهایی که کردن بیشتر فکر کنن و متوجه بشن که تقصیرشون چیه و اشتباهشون کجاست... فکر میکردم که دور بودن آدمها از موضوع باعث میشه فکرشون آزادتر بشه، رها بشن از هرچیزی که آزرده خاطرشون کرده و باعث میشه موضوع روز به روز براشون تلطیف تر بشه...

اشتباه میکردم...

اصلا چطور این فکر رو میکردم وقتی خودم قلبأ بهش اعتقاد ندارم.... چطور به این موضوع فکر نکردم که رها کردن آدمها بعضی وقتها باعث میشه اونا تو خلوت خودشون برای خودشون کینه ببافند و هر روز که میگذره یه رج به رج های کینه شون اضافه کنن... چرا فکر نکردم آدما فرق دارن... چرا فکر نکردم بعضیا هستن که خلوت براشون سمّه... توی خلوت نه تنها متوجه اشتباهاتشون نمیشن بلکه تو رو به چیزهایی متهم میکنن که نیستی! به حرفهایی که نزدی، به کارهایی که نکردی...

امشب عمیقا و از ته قلبم افسوس خوردم... برای اشتباهات، برای ظلالت، برای گمراهی پایان ناپذیر آدمها... امشب به شدت آزرده شدم برای مسیری که بعضی از آدمها سالیان سال به اشتباه توش قدم گذاشتن و هیچوقت اطرافشون رو برای دیدن و تجربه مسیرهای تازه نگاه نکردند... امشب غصه خوردم برای خودخواهی آدمها، برای کینه، برای نفرت و برای مظلومیت عشق، این هدیه ی بی همتای خدا....

چشمام پر از اشکه... صدای دسته های عزاداری مدام و بی انقطاع توی گوشم میپیچه، سمیه عکسایی رو از خودشون در حال هم زدن حلیم نذری پدربزرگم توی حیاط خونشون برام میفرسته که باعث میشه دلم بیشتر بگیره... دلم گرفته از اینجا، دلم گرفته از اینجا بودنم...



تاریخ : پنجشنبه 8 آبان 1393 | 09:43 بعد از ظهر | نویسنده : بهار | نظرات

  • سی پی | فروش بک لینک | قالب وبلاگ
  •