تبلیغات
پاییز بود... - یکی هست که دیگه نیست...

واقعیت اینه که بعضی از آدمها به قول احسان علیخانی نظر کرده هستند...

شاید فکر کنید حالا که مرتضی پاشایی از دنیا رفته از روی احساسات ظاهری دارم این چیزا رو مینویسم، ولی این چیزا تموم قلب منه از آدمی که سخت روم تاثیر گذاشت! چه با بودنش و چه با رفتنش...

مرتضی پاشایی کسی بود که فقط 2 سال از عمر فعالیت هنریش به صورت حرفه ای میگذشت ولی در طول همین مدت کوتاه چنان تاثیری داشت که شاید خیلیا با 40 سال فعالیت نتونستن بهش برسن... کسی که با همون اولین کارش تونست دل میلیونها آدم رو به دست بیاره... انتقال اون همه احساس فقط با یک صدا!

خواستم بگم آدمای نظر کرده با رفتنشون هم به ما یه درس بزرگ میدن... هرچند ما آدمهای فراموشکاری هستیم و زود فراموش میکنیم ولی امیدوارم یادم نره درسی رو که از مرگت گرفتم...

چند روزی بود که حالم خوش نبود، از زمین و زمان گله داشتم، دنبال فرصتی بودم برای گریه، از دلتنگی، از بیکاری، از کسالت بار بودن روزام، از تنهایی... دیروز صبح برای اولین بار حرفی رو زدم که همیشه از شنیدن این قِسم حرفها ناراحت میشدم و فراری بودم! از حکمت خدا نالیدم! و متاسفانه به زبون آووردم...به مادرم گفتم چطور میشه که خدا همیشه با آدماییه که اهل دین و نماز نیستند! چطور میشه که خدا دعاهای تو رو نمیشنوه، مگه نمیگی برای من هر روز دعا میکنی؟ پس معلومه که دعای تو هم اهمیتی نداره!

خواستم بگم رفتنت به من درس داد... بهم یاد داد که خوب بودن تنها چیزیه که از آدما میمونه و یه آدم با یه جسم نحیف رو تا عرش اعلی بالا میبره... بهم یاد داد خوشبختی به داشتن کار خوب، پول خوب یا همه چیزای مادیه دیگه نیست... خوشبختی اینه که کسی باشیم لایق دوست داشتن! بهم یادآوری کرد از حال موقت امروزم ننالم از چیزهای بزرگی که خدا در اختیارم قرار داده و میبینمش و چشم میپوشم لذت ببرم و شکرگزار باشم.... بهم یاد داد سلامتیه مهمترین چیزه... سلامتیِ کسایی که برامون عزیزن... چه اهمیتی داره اگه هزار تا مشکل دیگه وجود داشته باشه... مهم اینه من عزیزم رو دارم کنار خودم! همه ی مشکلاتم برن به جهنم...

خواستم بگم مرتضی، قبل ترها که به آهنگات گوش میکردم احساس میکردم همه آهنگات رو از زبون حال من خوندی! ولی حالا، از دیروز هر کدوم از آهنگات رو که گوش میکنم هر دفعه بیشتر از قبل تعجب میکنم... انگار همشون زبون حال خودته.... انگار همه رو برای رفتنت خوندی... همه ی آهنگات بوی رفتن میده! و من تازه حال و هواتو فهمیدم! و چقدر دیر.. مثل همیشه چقدر دیر میفهمیم...

خواستم بگم من قسمتی از زندگیم رو به تو مدیونم... لحظه هایی از زندگیم که بیقرار بودم و با آهنگای تو آرامش گرفتم...لحظه هایی که دلم رو با زمزمه آهنگات آروم کردم... و امروز از خدا میخوام به اندازه ی همه آرامشی که به قلب من و به قلب همه آدمایی که احساسی مثل من دارند دادی خداوند روحت رو قرین رحمت و آرامش کنه...

گفتنی هام زیاده... فکر میکردم دینی به گردنم هست برای نوشتن از تو...

روحت شاد صدای نازنین....

 

 



تاریخ : شنبه 24 آبان 1393 | 04:19 بعد از ظهر | نویسنده : بهار | نظرات

  • سی پی | فروش بک لینک | قالب وبلاگ
  •